عنوان اثر : باد ، برلی را تکان می دهد
کارگردان : کن لوچ
نویسنده : پاول لاورتی
بازیگران : کیلیان مورفی ، پادریس دلانی ، لیام کانینگهام ، ارلا فیتزجرالد
ژانر : درام ، تاریخی ، جنگی
محصول انگلستان ، فرانسه ، ایتالیا ، آلمان ، ایرلند ، اسپانیا
داستان فیلم :
ایرلند . 1920 . دو برادر به نام های تدی ( پادریس دلانی ) و دمیان ( کیلیان مورفی ) از خانواده اداناوان پس از کشته شدن برادر معشوقه دمیان توسط نیروهای انگلیسی که ایرلند را به اشغال در آورده اند و آن را جزو قلمرو حکومتی خود می دانند ، به مبارزه جدی بر می خیزند . دمیان فارغ التحصیل رشته پزشکی است قرار بود که با قطاری به سمت لندن برای کار برود ، اما پس از حادثه ای که در ایستگاه قطار روی می دهد و فرمانده انگلیسی مسئول ایستگاه و راننده قطار را مورد ضرب و شتم قرار می دهد تصمیم می گیرد به همراه برادر و دوستانش به جنگ برای آزادی ایرلند ادامه دهد و به لندن نمی رود . پس از کشتن چندین فرمانده و اشغال سربازخانه انگلیسی ها گرفتار نیروها شده و اسیر می شوند . در زندان دمیان راننده قطاری که در ایستگاه دیده بود ( لیام کانینگهام ) را ملاقات می کند و او نیز با آنها متحد می شود . پس از شکنجه تدی سربازی انگلیسی آنها را نجات می دهد . پس از پیدا کردن جاسوسانی که اسرار آنها را فاش کرده بودند و از بین بردن آنها به مبارزه خود ادامه داده و سرانجام پیروز می شوند .دمیان هم با معشوقه اش ، شیناد ( ارلا فیتزجرالد ) ازدواج می کند . اما بعد از این پیروزی این بار ، مشکل داخلی می شود . به طوری که ایرلند با ایرلند ، هم وطن با هم وطن و حتی برادر با برادر به جنگ می افتند و …..
نقد فیلم :
وقتی نام فیلم جنگی می آید یاد شاهکارهایی نطیر راه های افتخار و غلاف تمام فلزی ( استنلی کوبریک ) و نجات سرباز رایان و فهرست شیندلر ( استیون اسپیلبرگ ) می افتیم و اگر کمی چاشنی تاریخی و انقلابی به آن اضافه شود شجاع دل ( مل گیبسن ) یکی از بهترین نمونه هایی است که می توان نام برد . حال جنگی باروتی با پس زمینه ای تاریخی و ماجرایی دراماتیک ، داستانی به تصویر کشیده می شود به روایت پاول لاورتی و کارگردانی کن لوچ . آغازی حرفه ای با فرضیه ای بی نظیر تا بتواند تنها در هفت دقیقه تماشاگر را میخکوب کند و کارگردان هنر فیلمسازی خود را به رخ بکشد .
از یک جزء به یک کل رسیدن . کاری که لوچ در آن تبحر فوق العاده ای دارد . در ابتدای فیلم مردان و جوانان ایرلندی مشغول بازی محلی خودشان که چیزی شبیه هاکی به نظر می رسید بودند و شباهت زیادی هم به راگبی آمرکاییها پیدا کرده بود . چون درگیری فیزیکی زیاد هم با هم پیدا می کردند و پیرمردی که داور آنها بود به انها اخطار می داد که چنین بازی نکنید . این اخطار تا پایان به شکلی نمادین گریبان گیر کاراکترهای فیلم بود و پندی بود که اگر به آن توجه می شد خیلی مسائل دردناک اتفاق نمی افتاد و اینجا کن لوچ مدلی ساخت برای گسترش آن در فضایی سیاسی و رنج آور . به طوری که این کار را در میانه فیلم هم با زندان در محیطی بسته انجام داد . جدا شدن از حال و هوای خشک فیلم های انگلیسی و رسیدن به یک تراژدی به سبک شکسپیر .
ایجاد یک محور ثابت برای ساخت شخصیت های دیگر ماجرا در راستای این محور و ایجاد ارتباط میان آنها به طوری حرفه ای که نقص نداشته باشد . کاری که فیلمنامه نویس پاول لاورتی به نحو احسنت انجام داد . دیالوگهایی به یاد ماندنی که تکرار در آن نیست و همه چیز در آن ابتکار است . ابتکاری لحظه به لحظه و با خلق روزنه هایی برای ارتباط با مخاطب . از ابتدا تا پایان به تمام سوالهای تماشاگرش جوابی قطعی می دهد و ابهامی باقی نمی گذارد .
قضاوت چیزی است که باید از سرنوشت شخصیت های داستان کرد و این مساله به برداشت شخصی بیننده بستگی دارد و هر کدام از ما به نتیجه ای می رسیم که کنار هم گذاشتن این نتایج باز ما را به یک نقطه مشترک می رساند و آن جمله، گفته ای از ویل دورانت فیلسوف است که هیچ ملتی از بیرون نابود نخواهد شد ، مگر آنکه از درون نابود شده باشد .
برجستگی عشقی بین دمیان و شیناد در ریزترین لایه های فیلم دیده می شد به طوری که فیلم از هدف اصلی خود برای نشان دادن درامی غم انگیز با موضوعی متفاوت دور نشود . این مساله چیزی نبود که بخواهد وقت کارگردان را برای پرداخت به آن تلف کند یا حتی اگر این کار را می کرد باید مسیر داستان را تغییر می داد . چون ممکن بود به تکرار و بن بست برسد و با آثاری از این نوع تمییز ایجاد نکند . اینجاست که هم نویسنده و هم کارگردان به سراغ ارتباط بین دو برادر می روند . چیزی که برای دیگر شخصیت ها هم عکس العمل ایجاد کرد و اجازه بیشتری برای تمرکز به چندین شخصیت محوری داستان را داد .
در تمام فیلم دو برادر را در موقعیت های فراوانی در کنار هم قرار داد و ارتباطی عاطفی و ناگسستنی بین انها ایجاد کرد و در سکانس های پایانی دو برادر را طوری کنار هم گذاشت که یک تضاد هنری خارق العاده بسازد و کل پیام اثر را در تنها یک سکانس به مخاطب منتقل کند . دمیان آدم فروش نیست . این قضیه یک بار به خواسته تدی کمک می کند و یک بار بر خلاف خواسته اوست و با ایجاد نقطه عطفی در سکانس بعد از کلیسا و تیرگی روابط بین دو برادر نهایاتا به بک گره گشایی تلخ برسد . ممکن است اتفاقی که بین این دو برادر می افتد قابل هضم نباشد اما خودخواهی چیزی است که این را ثابت می کند . اینکه یک برادر سرانجام فقط به خود می اندیشد و افکار برادر کوچکترش را خام می داند . اما تا قبل از آن ممکن بود همین افکار تصمیمی برای رسیدن به پیروزی باشد . چه چیزی عامل این تفرقه شد و ضربه اصلی از کجا به تنه ی این دو دوست و دو برادر جداناشدنی خورد ؟ این عامل همان دومین نقطه عطف اصلی داستان و در واقع پس زمینه ماجرا بود . فشار حکومت انگلستان و کلیسای کاتولیک بر جمهوری نوپای ایرلند سبب تیرگی های روابط و برادر علیه برادر شد .
در فیلم جوانی بی آزار و ساده به نام کریس رایلی وجود داشت که بعد از اینکه تدی و دمیان به جاسوسی او و رئیسش پی برند او را کشتند و بارها نام این شخصیت بهانه ای بود برای خلق لحظات دراماتیک . کاراکتر او محوری بود با حضوری کمرنگ اما با نقشی بسیار وسیع . او شیر گاوها را می دوشید و نوشتن هم بلد نبود اما نهایاتا پیش از مرگش عشق خود را به مادرش فقط بیان کرد و به قدری در این قسمت از فیلم تاثیر گذار بود که بارها موضوعش به ذهن دمیان تلنگری عاطفی می زد و او را آزار می داد .
آبی مرده ، خاکستری ، قهوه ای ، سبز و جند چراغ روشن در صحنه های این اثر ، عناصری زنده برای ساخت طبیعتی با قالب داستانی، که قرار بود جنگ و خشونت در آن به نمایش در آید ، کلید موفقیت فیلمبرداری اثر بود . به طوری که به فضای داستان گوشت و پوست داد و جان تازه ای به آن بخشید .
حضور این اثر در جشنوراه کن ، نخل طلایی بهترین کارگردان را برای کن لوچ ، چیزی که برای چندین فیلمش به دست نیاورده بود ، به ارمغان آورد . 18 بار در بخش های مختلف کاندید گرقتن جایزه شد و تنها 5 بار آن را بدست آورد . اثری که به ایده منتقدین بیشتر از همه قدرت کارگردانی چون کن لوچ باعث شکوفایی اثر شد تا فیلمنامه و نوشته اثر .
نویسنده : احمد مستوفی
این نقد قبلا در سایت http://www.movieland.ir سرزمین سینما منتشر شده است .
