خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Oscar Statuettes

 

 

عنوان اثر : باد ، برلی را تکان می دهد

کارگردان : کن لوچ

نویسنده : پاول لاورتی

بازیگران : کیلیان مورفی ، پادریس دلانی ، لیام کانینگهام ، ارلا فیتزجرالد

ژانر : درام ، تاریخی ، جنگی

محصول انگلستان ، فرانسه ، ایتالیا ، آلمان ، ایرلند ، اسپانیا

 

داستان فیلم :

 

ایرلند . 1920 . دو برادر به نام های تدی ( پادریس دلانی ) و دمیان ( کیلیان مورفی )  از خانواده اداناوان پس از کشته شدن برادر معشوقه دمیان توسط نیروهای انگلیسی که ایرلند را به اشغال در آورده اند و آن را جزو قلمرو حکومتی خود می دانند ، به مبارزه جدی بر می خیزند .  دمیان فارغ التحصیل رشته پزشکی است قرار بود که با قطاری به سمت لندن برای کار برود ، اما پس از حادثه ای که در ایستگاه قطار روی می دهد و فرمانده انگلیسی مسئول ایستگاه و راننده قطار را مورد ضرب و شتم قرار می دهد تصمیم می گیرد به همراه برادر و دوستانش به جنگ برای آزادی ایرلند ادامه دهد و به لندن نمی رود . پس از کشتن چندین فرمانده و اشغال سربازخانه انگلیسی ها گرفتار نیروها شده و اسیر می شوند . در زندان دمیان راننده قطاری که در ایستگاه دیده بود ( لیام کانینگهام ) را ملاقات می کند و او نیز با آنها متحد می شود . پس از شکنجه تدی سربازی انگلیسی آنها را نجات می دهد . پس از پیدا کردن جاسوسانی که اسرار آنها را فاش کرده بودند و از بین بردن آنها به مبارزه خود ادامه داده و سرانجام پیروز می شوند .دمیان هم با معشوقه اش ، شیناد ( ارلا فیتزجرالد ) ازدواج می کند . اما بعد از این پیروزی این بار ، مشکل داخلی می شود . به طوری که ایرلند با ایرلند ، هم وطن با هم وطن و حتی برادر با برادر به جنگ می افتند و …..

 

 

نقد فیلم :

 

 

وقتی نام فیلم جنگی می آید یاد شاهکارهایی نطیر راه های افتخار و غلاف تمام فلزی ( استنلی کوبریک ) و  نجات سرباز رایان و فهرست شیندلر  ( استیون اسپیلبرگ ) می افتیم و اگر کمی چاشنی تاریخی و انقلابی به آن اضافه شود شجاع دل ( مل گیبسن )  یکی از بهترین نمونه هایی است که می توان نام برد . حال جنگی باروتی با پس زمینه ای تاریخی و ماجرایی دراماتیک ، داستانی به تصویر کشیده می شود به روایت پاول لاورتی و کارگردانی کن لوچ . آغازی حرفه ای با فرضیه ای بی نظیر تا بتواند تنها در هفت دقیقه تماشاگر را میخکوب کند و  کارگردان هنر فیلمسازی خود را به رخ بکشد .

 از یک جزء به یک کل رسیدن . کاری که لوچ در آن تبحر فوق العاده ای دارد . در ابتدای فیلم مردان و جوانان ایرلندی مشغول بازی محلی خودشان که چیزی شبیه هاکی به نظر می رسید بودند و شباهت زیادی هم به راگبی آمرکاییها پیدا کرده بود . چون درگیری فیزیکی زیاد هم با هم پیدا می کردند و پیرمردی که داور آنها بود به انها اخطار می داد که چنین بازی نکنید . این اخطار تا پایان به شکلی نمادین گریبان گیر کاراکترهای فیلم بود و پندی بود که اگر به آن توجه می شد خیلی مسائل دردناک اتفاق نمی افتاد و اینجا  کن لوچ مدلی ساخت برای گسترش آن در فضایی سیاسی و رنج آور . به طوری که این کار را در میانه فیلم هم با زندان در محیطی بسته انجام داد . جدا شدن از حال و هوای خشک فیلم های انگلیسی و رسیدن به یک تراژدی به سبک شکسپیر .

ایجاد یک محور ثابت برای ساخت شخصیت های دیگر ماجرا در راستای این محور و ایجاد ارتباط میان آنها به طوری حرفه ای که نقص نداشته باشد . کاری که فیلمنامه نویس پاول لاورتی به نحو احسنت انجام داد . دیالوگهایی به یاد ماندنی که تکرار در آن نیست و همه چیز در آن ابتکار است . ابتکاری لحظه به لحظه و با خلق روزنه هایی برای ارتباط با مخاطب . از ابتدا تا پایان به تمام سوالهای تماشاگرش جوابی قطعی می دهد و ابهامی باقی نمی گذارد .

 قضاوت چیزی است که باید از سرنوشت شخصیت های داستان کرد و این مساله به برداشت شخصی بیننده بستگی دارد و هر کدام از ما به نتیجه ای می رسیم که کنار هم گذاشتن این نتایج باز ما را به یک نقطه مشترک می رساند و آن جمله، گفته ای از ویل دورانت فیلسوف  است که هیچ ملتی از بیرون نابود نخواهد شد ، مگر آنکه از درون نابود شده باشد .

 برجستگی عشقی بین دمیان و شیناد در ریزترین لایه های فیلم دیده می شد به طوری که فیلم از هدف اصلی خود برای نشان دادن درامی غم انگیز با موضوعی متفاوت دور نشود . این مساله چیزی نبود که بخواهد وقت کارگردان را برای پرداخت به آن تلف کند یا حتی اگر این کار را می کرد باید مسیر داستان را تغییر می داد . چون ممکن بود به تکرار و بن بست برسد و با آثاری از این نوع تمییز ایجاد نکند . اینجاست که هم نویسنده و هم کارگردان به سراغ ارتباط بین دو برادر می روند . چیزی که برای دیگر شخصیت ها هم عکس العمل ایجاد کرد و اجازه بیشتری برای تمرکز به چندین شخصیت محوری داستان را داد .

در تمام فیلم دو برادر را در موقعیت های فراوانی در کنار هم قرار داد و ارتباطی عاطفی و ناگسستنی بین انها ایجاد کرد و در سکانس های پایانی دو برادر را طوری کنار هم گذاشت که یک تضاد هنری خارق العاده بسازد و کل پیام اثر را در تنها یک سکانس به مخاطب منتقل کند . دمیان آدم فروش نیست . این قضیه یک بار به خواسته تدی کمک می کند و یک بار بر خلاف خواسته اوست و با ایجاد نقطه عطفی در سکانس بعد از کلیسا و تیرگی روابط بین دو برادر نهایاتا به بک گره گشایی تلخ برسد . ممکن است اتفاقی که بین این دو برادر می افتد قابل هضم نباشد اما خودخواهی چیزی است که این را ثابت می کند . اینکه یک برادر سرانجام فقط به خود می اندیشد و افکار برادر کوچکترش را خام می داند . اما تا قبل از آن ممکن بود همین افکار تصمیمی برای رسیدن به پیروزی باشد . چه چیزی عامل این تفرقه شد و ضربه اصلی از کجا به تنه ی این دو دوست و دو برادر جداناشدنی خورد ؟ این عامل همان دومین نقطه عطف اصلی داستان و در واقع پس زمینه ماجرا بود . فشار حکومت انگلستان و کلیسای کاتولیک بر جمهوری نوپای ایرلند سبب تیرگی های روابط و برادر علیه برادر شد .

در فیلم جوانی بی آزار و ساده به نام کریس رایلی وجود داشت که بعد از اینکه تدی و دمیان به جاسوسی او و رئیسش پی برند او را کشتند و بارها نام این شخصیت بهانه ای بود برای خلق لحظات دراماتیک . کاراکتر او محوری بود با حضوری کمرنگ اما با نقشی بسیار وسیع . او شیر گاوها را می دوشید و نوشتن هم بلد نبود اما نهایاتا پیش از مرگش عشق خود را  به مادرش فقط بیان کرد و به قدری در این قسمت از فیلم تاثیر گذار بود که بارها موضوعش به ذهن دمیان تلنگری عاطفی می زد و او را آزار می داد .

آبی مرده ، خاکستری ، قهوه ای ، سبز و جند چراغ روشن در صحنه های این اثر ، عناصری زنده برای ساخت طبیعتی با قالب داستانی، که قرار بود جنگ و خشونت در آن به نمایش در آید ، کلید موفقیت فیلمبرداری اثر بود . به طوری که به فضای داستان گوشت و پوست داد و جان تازه ای به آن بخشید .

حضور این اثر در جشنوراه کن ، نخل طلایی بهترین کارگردان را برای کن لوچ ، چیزی که برای چندین فیلمش به دست نیاورده بود ، به ارمغان آورد . 18 بار در بخش های مختلف کاندید گرقتن جایزه شد و تنها 5 بار آن را بدست آورد . اثری که به ایده منتقدین بیشتر از همه قدرت کارگردانی چون کن لوچ باعث شکوفایی اثر شد تا فیلمنامه و نوشته اثر .

 

نویسنده : احمد مستوفی

 

این نقد قبلا در سایت http://www.movieland.ir سرزمین سینما منتشر شده است .

عنوان اثر : نامعلوم

کارگردان : سیمون براند

نویسنده : متیو وینی

بازیگران : جیم کاوازیل – گرگ کینر – بریجیت مویناهان – جو پانتولیانو – باری پپر – جرمی سیستو – پیتر استورماره

ژانر : درام – جنایی – هیجانی – رمزآلود

شعار فیلم : به هبچکس اعتماد نکن . از همه بترس

محصول آمریکا

 

داستان فیلم :

 

5 مرد که در انباری بیهوش شده اند و هر کدام به طرزی مصدوم شده و یا دست و پایشان بسته است . وقتی بیدار می شوند هویت خود را نمی دانند و پس از مدتی متوجه می شوند که گازی که باعث بیهوشی و فراموشی موقتی و یا حتی مرگ می شود در آنجا نشت کرده و برای مدتی هشیاری را از آنها گرفته و دچار آنچنان فراموشی شده اند که حتی اسم خود را هم نمی دانند . خاطرات به صورت نامعلومی در ذهن آنها می آید و می رود اما نتیجه شان از مرور آنها بی ثمر است . با خواندن روزنامه ای متوجه می شوند که دو نفر با نام های مک کین و کولز ربوده شده اند . پس در نتیجه دو نفر از انها باید این دو نفر باشند . تلاش برای رهایی از این مخمصه و کشف هویت خود ماجرایی است که آنها را باید به یک گره گشایی برساند . از آن طرف همسر کولز با همکاری نیروهای پلیس در جست و جوی شوهرش است و …..

 

نقد فیلم :

 

 

اولین سوالی که ممکن است پس از دیدن این فیلم به ذهن هر بیننده ای خطور کند این است که این فیلم چه تفاوتی با سایر از این نوع دارد و چه چیزی می تواند آنرا متفاوت کند ؟ جواب این سوال بسیار ساده است و آن مساله هویت است . هویتی که یک بار هم در هویت بورن ساخته دوگ لیمان نیاز شخصیت جیسون بورن بود . اینجا هم کشف هویت نیاز چندین شخصیت فیلم است و تا اینکه این نیاز برآورده نشود داستان به یک گره گشایی معقول نمی رسد . هر کدام به نحوی تلاش می کنند تا به سرنخی دست یابند . محیط کاملا بسته و با سیستم حفاظتی حرفه ای است و عناصر محدودی در اختیار 5 شخصیت اسیر می باشد . پس موانعی که بر سر راه کاراکترها قرار می گیرد باید بسیار منطقی باشد. اگر جای هر کدام از شخصیت های فیلم قرار بگیریم خود به یک چندگانگی دچار می شویم که سرانجامش سردرگمی است به طوری به جسم خود هم نمی توانیم اعتماد کنیم . حقایقی وجود دارند که خیلی ساده از آنها عبور می کنیم و باورشان نمی کنیم . رفتارهای یکدیگر را کاملا بدبینانه آنالیز می کنیم و فرصتی برای مرور منصفانه آنها باقی نمی ماند . موقعیت ها را نادیده می گیریم و نهایاتا با تصمیمی غیر عاقلانه و از روی خودخواهی یکدیگر را نابود می کنیم . اگر همین 5 انسان بی هویت بدون توجه حتی ذره ای به خاطرات گنگ و نامرتب ، کنار هم قرار بگیرند می توانند خیلی ساده تر از انچه فکر می کردند خودشان را پیدا کنند و به زیباترین چهره ای که در زندگی خود داشته اند حتی اگر تبه کاری رذل بوده اند ، دست یابند و اینجاست که آزمایش آنها به هدفی مثبت می رسد و نتیجه می دهد . آزمایشی که خواه یک پیشامد ناگوار آنها را در چنین موقعیتی قرار داده باشد و خواه خود باعث چنین چیزی شده اند .

 

نامعلوم اولین اثر سیمون براند در سال 2006 می تواند شروعی مناسب برای یک کارگردان باشد و نوید آثاری بهتر و منسجم تر را از او بدهد . فیلم به طور کل هیجان خاصی را برای مخاطبش ایجاد کرد اما در روایت پس زمینه ماجرا کمی لنگ می زد و این شاید به نحوه پرداخت شخصیت در فیلمنامه برگردد . کاراکترهای کولز و مک کین جای گسترش بیشتری داشت و هنوز هم سوالاتی برای ما به وجود می آورد که دلیل برخورد کولز و مک کین چیست . جوابی که شخص دماغ شکسته به شخص لباس کارگر پوش در میانه فیلم می دهد برای ما کافی نیست و جریانی که در پس این اسارت می گذرد ، نه خوب کلید می خورد و نه به گره گشایی کاملا معقولی ختم می شود . همسر کولز ، کاراکتری بود که می توانست داستان را به سمت دو شخصیت کولز و مک کین سوق دهد و برای پایان آن فرایضی ایجاد کند تا یک موقعیت دراماتیک محکم بسازد . اما مساله فقط گسترش همین چند کاراکتر نیست ، بلکه کارگردان با پرداخت به چندین کاراکتر به طور همزمان و آن هم در زمان تنها هشتاد و پنج دقیقه ، چند نکته مهم را جا گذاشت و در کنار سوال پیش آمده جوابی ننوشت . پس زمینه ماجراست که باید نقطه عطف ایجاد کند و نیاز کاراکتر را برطرف کند . اما این ضعف ، موضوعی جالب را به صحنه هایی بی مورد آلوده کرد و تاثیر اصلی خود از دست داد . کاری که با کمی صرف وقت بیشتر برای زمان فیلم می توانست آن را تبدیل به اثری به یاد ماندنی کند .

فیلم حقیقتا برای انتقال پیامی تلاش می کرد تا مخاطب خود را شگفت زده و گیج کند و این هنری است که خوب از پس آن برآمده است . اما تنها این کافی نیست که 1 ساعت و 25 و دقیه تماشاگر را میخکوب کرد بلکه باید او را وارد بطن ماجرا کرد ، به طوری که خود بیننده بی هویت شود و با هر کدام از کاراکترهای فیلم ارتباط برقرار کند . زمانی عنوان جنایی را می توان کنار نام آن قرار داد که با یک یا هر چند جنایت ماجرایی بسازد که با ورود بیننده به بطن آن تک تک آنها را کاملا حس کند و به کوچکترین تجربه او در این زمینه یاد آور شود .

جیم کاوازیل مسیح مل گیبسن در فیلم مصائب مسیح ، بار دیگر با یک هنرنمایی حسی و حیرت انگیز ماجرا را با خود حمل می کند و بار سنگین بازی گیری در میان کاراکترها را به دوش می کشد .

نامعلوم را می توان فیلمی ساده با روایتی پیچیده و دارای هیجانی در حد خودش قلمداد کرد . معمایی که ذهن را تا پایانی ترین لحظات فیلم مشغول می کند . اما نهایتا معما به سرانجامی می رسد که جواب هایش را فندکی می سوزاند که حقیقت چیزی جز آن نیست .

 

نویسنده : احمد مستوفی

 

 

این نقد قبلا در سایت http://www.movieland.ir سرزمین سینما منتشر شده است .

عنوان اثر: بمان

کارگردان : مارک فورستر

نویسنده : دیوید بنیوف

بازیگران : اوان مک گرگور – رایان گوسلینگ – نائومی واتس – الیزابت ریزر – باب هاسکینز – کیت برتون – جانین گاروفالو

ژانر : درام – مرموز – هیجانی

محصول آمریکا 2005

 

داستان فیلم :

 

جوانی به نام هنری لتام ( رایان گوسلینگ ) مریض روانی دکتر بتی لوی ( جانین گاروفالو ) است و برای ملاقات خود با پزشکش به مطبش می رود و با دکتری دیگر به نام سام فارستر ( اوان مک گرگور ) مواجه می شود . او از این موضوع سرخورده می شود و به دکتر فارستر می گوید که قصد دارد که در نیمه شب شنبه و تولد خود خود خودکشی کند . دکتر فرستر نیز برای کمک به او تلاش می کند و متوجه می شود که او علاقه زیادی به کتابهای کریستین روور دارد و الگوی اوست . از دوست دختر خود لایلا ( نائومی واتس ) که با او زندگی می کند در مورد با این نویسنده می پرسد . دکتر متوجه می شود که او واقعا همچین قصدی دارد و برای پیگیری این قضیه به سراغ خانواده و دوستان او می رود اما در این راه با مسائل غیر قابل باور و فرای واقعیتی مواجه می شود و ……

 

نقد فیلم :

 

بمان، اثر کارگردان جوان مارک فورستر ، سازنده آثاری چون در جستوجوی ناکجاآباد و بادبادک باز، در سال 2005 جهشی در روند کاری این فیلمساز است . یک اثر متفاوت با ساختاری محکم و روایتی گیج کننده . در جستو جوی ناکجا آباد سفری به عمق رویاهای انسان در قالب قابل باور اما این اثر الگویی فرای ساختار دارد و تا حدودی می توان عنوان فیلم سورئال یا فرای واقعیت را کنار این اثر درج کرد . اما بردن یک فیلم در سری فیلم های سورئال و بررسی ان در این حیطه کاری بس دشوار است و این فرضیه ای است که هنوز سینماگران بر سر آن با هم اختلاف نظر دارند و بسیار حرفه ای بررسی می شود . کارگردان هایی چون لوئیس بونوئل ، اینگمار برگمان ، فدریکو فلینی ، دیوید لینچ ، جیم جارموش و …. از کسانی هستند که در این زمینه آثاری بسیار قدرتمند دارند و وجود چنین اثاری به فیلمهایی چون بمان مجال قرار گرفتن در کنار آنها نمی دهند . فورستر از صحنه هایی استفاده می کند که کارگردان های فرقه سورئالیست بدون استفاده از انها مفهوم را بدون نقص به تماشاگر می رسانند و این تفاوت شیوه فیلمسازی در عرصه سینمای پست مدرن است که نشان می دهد که قدرت یک اثر چقدر بوده و تا چه حدودی توانسته بر روی بیننده خود تاثیر بگذارد . یک اثر سورئال باید شخصیت سورئال بودن را داشته باشد ، نه فقط تماشاگر را متحیر کند . اصولی کنار هم قرار می گیرند و یک رویا که بار واقعیات تلخ را دارند به دوش می کشند را به وجود می آورند .

 

دنیایی که به تلخی برایمان به وجود آمده را با شخصیت های اطرافمان بازسازی می کنیم و در میان دو دنیای پیچیده قرار می گیریم که ظرفیت آن می تواند به انداره دنیای مادی باشد و می تواند وارد دنیای پس از مرگ هم بشود . رویاهایمان ، باورهایمان و خیلی تجربه های تلخ و شیرین زندگی با ظاهری فریبکارانه کنار هم قرار می گیرند و ما را به عذابی دچار می کنند . به طوری که انسان مازوخیست شود و از آزار خود لذت ببرد و خود را جسمی معلق با حالتی خمیری در نظر بگیرد و به این عقیده باشد که هر بلایی می تواند سر خود بیاورد . به دنبال هویتی جدید است تا هویت خود را به دیگران اثبات کند . برای مجازات خود به روان پریشی عمیقی دچار می شود و قصد دارد خود را خلاص کند . رهایی از دنیایی که در آن اسیر شده و می تواند با هر بیننده ای هم ذات پنداری کند . برای خیلی از ما انسانها اتفاق افتاده که حتی برای چند لحظه در حالتی خلسه وار گرفتار شویم و راهی برای نجات نیابیم . بختک ، ساده ترین مدل آن است . اما اینجا با مدلی پیچیده تر سر و کار داریم . به طوری که همه چیز متفاوت و دیوانه وار به نظر برسد . قرار گرفتن بر روی نقطه و تنها یک نقطه به نام نا امیدی و بی هدفی ، که هیچ گریزی از ان نیست و این شاید جزای اهداف پلید ما در دنیای مادی باشد .

 

در صحنه ای از این فیلم لئون که در میانه فیلم مشخص می شود پدر هنری لتام است ، در حال بازی شطرنج با دکتر سام فارستر است که تدائی کننده صحنه ای از فیلم مهر هفتم اثری از اینگمار برگمان است که پس از حرکت شاه مرگ او را کیش می کند و این ارجاعی است به فلسفه سوختن پسر در آتش فروید که در ان پدر کنار پسرش است و پسرش در آستانه مرگ است . حضور چنین نکاتی در فیلم به اثر حیات می بخشد و به مفهوم روایی داستان جان می دهد .

بودا همه چیز را حل کرده است . جمله ای که باز هم پیامی است از سوی پدر هنری لتام و اینکه دنیا توهمی است که باید آن را زمانی گذرا فرض کرد و به پس از آن فکر نکرد . تناسخ چیزی است که انسان را آرام می کند و به او برای حیات مجدد امید می دهد .  لئون ( باب هاسکینز ) نقش مهمی در رساندن پیام داشت و بارها نتیجه و گره گشایی را به بیننده آشکارا بیان می کند . اما ذکاوت نیاز است تا چنین نتیجه ای از عمق روایت داستان کشیده شود و با این حرکت ماک فورستر احترام خاصی برای تماشاگر خود قائل است و انتظار دارد تا بیننده خود فرضیه هایش را به جواب برساند .

پادشاهی می خواهد به یک کشاورز شلیک کند و کشاورز می گوید که من گوزن نیستم ، اما پادشاه به او شلیک می کند و مشاور پادشاه به او می گوید که کشاورز گفت من گوزن نیستم . اما پادشاه می گوید . من فکر کردم که او گفت من گوزنم . اینجاست که دروغ بر حقیقت غلبه پیدا می کند و انسان را بر سر تنها یک راه قرار می دهد که قدرت تصمیم گیری ندارد و فقط باید یک مسیر را انتخاب کند و ناچار است که این اتفاق را بپذیرد . اتفاقی که باعث و بانی اش خود او بوده یا اینکه دستی در ان نداشته است ؟ تنها زمانی آشکار می شود که از اوج بی هدفی و نا امیدی خبر دار شویم و شرایطی را که شخصیت داستان در ان حضور داشته را بفهمیم و درک کنیم.

 

در این فیلم محور داستان تا دقیقه 80 دکتر قارستر است اما ناگهان این بار به کل به دوش شخصیت هنری لتام می افتد و درامی می سازد با مسیری مرموز و هیجان آور که بیننده با هر دو شخصیت ارتباط برقرار کند و نهایاتا پایان تلخ داستان شکل بگیرد . پایانی که پیش بینی آن ممکن بود اما با تغییر مسیر روایت غیر قابل باور به نظر می رسید و تلخی آن تا ثانیه آخر ان حس شد .

حال فقط باید بیاندیشیم که ما کدام یک از این شخصیت ها هستیم : پادشاه یا کشاورز . اما شک نکنید که همه ما گوزن هایی هستیم که نهایاتا به چنین چیزی دچار می شویم و قرار گرفتن در چنین ورطه ای برای ما گریز ناپذیر است .

 

نویسنده : احمد مستوفی

 

این نقد قبلا در سایت http://www.movieland.ir سرزمین سینما منتشر شده است.

 

عنوان فیلم : معشوقه دیگر بولین

کارگردان : جاستین چادویک

بازیگران : اریک بانا – اسکارلت جوهانسون – ناتالی پورتمن – دیوید موریسی و…

ژانر : درام – تاریخی – عشقی

نویسندگان : پیتر مورگان ( فیلمنامه )

فیلیپا گرگوری ( رمان )

 

سال ساخت : 2008

محصول آمریکا و انگلستان

 

خلاصه داستان :

ماجرای فیلم در رابطه با دو خواهر زیبا به نام های آن و مری ( دختران سرتوماس بولین) است که خواهر کوچکتر یعنی مری آماده ازدواج با جوانی از شهرشان است . دایی و پدر این دو دختر که انسانهای مذهبی و متعصبی  وبه دنبال پست و مقامی بالا نزد شاه هنری انگلستان هستند ،  در دیداری که قرار است شاه از شهر داشته  باشد به دختر بزرگتر ( آن ) سفارش می کنند که توجه و علاقه شاه را جلب کند . چون ملکه انگلستان همسر شاه  دیگر بچه دار نمی شود و پسری به دنیا نیاورده که بتواند وارث تخت پادشاهی بشود و این مساله توجه شاه را به دنبال همبستر دیگری متمرکز می کند . شاه با آن آشنا می شود و صبح فردا برای شکار با هم به جنگل می روند که به دلیل اشتباهی از آن ، شاه زخمی شده و برای مراقبت از وی ، مری را به نزد شاه می فرستند . شاه هنری مری را می بیند و وی را که تازه ازدواج کرده ، به قصر فرا می خواند و ماجراهایی بین این دو خواهر و تک برادرشان پیش می آید که دیدنی است .

 

نقد فیلم :

ابتدا باید راجع به کارگردان انگلیسی  این فیلم مطلبی را عنوان کرد که وی تا به حال فقط سریال می ساخته ، جوان است و این اولین فیلم بلند سینمایی وی محسوب می شود .

اگر بخواهم در ارتباط با متن رمان و تفاوت آن با فیلمنامه و کلا ساختار فیلم در مقایسه با آن توضیح دهم ، مطالعه متن اصلی رمان را می طلبد که فعلا موفق به یافت آن نشدم و اجازه صحبت در این مورد را ندارم . اما باید ذکر کنم که اکثر رمان های انگلیسی  به زیبایی احساسات کاراکترها و چیدمان صحنه را توضیح می دهند ، اما فیلم با جزیئات کامل آنها را به تصویر نمی کشد و ممکن است اگر داستان کمی پیچیده باشد بیننده ماجرای فیلم را به طور کامل متوجه نشود و به خواندن رمان نیاز پیدا کند .

ماجرای فیلم بسیار تند سپری می شد و مشخص بود که حذفیات زیاد دارد و زمان زیادی برای ساخت فیلم در نظر گرفته نشده بود . کارگردان قصد داشت که فیلم ریتم تند و در حال جریان خود را حفظ کند ، اما در قسمت هایی موفق نبود . یکی از این فیلم هایی از این قبیل  که به نظر من از این قاعده مستثنی بود ، شجاع دل ، شاهکاری از مل گیبسن بود که ریتم آهنگین خود را در سراسر فیلم حفظ کرد و به  زیبایی به شخصیت پردازی و ایجاد فضایی نامحدود برای برقراری ارتباط با تماشاگر پرداخت  و شاید به سختی بتوان چنین اشکالاتی در آن یافت . این فیلم نیز می خواست ریتمی مانند ریتم شجاع دل را پیدا کند که به هیچ وجه چنین نشد و زمان 115 دقیقه برای این مهم امکان پذیر نبود .

 اما داستان فیلم ، داستانی متفاوت بود و این خود نکته مثبتی در ارتباط با فیلم است. اگر بخواهیم فیلمی دیگر که از لحاظ موضوع شباهت زیادی به این فیلم داشت نام ببریم ، می توان به واتل (2000) ساخته رولند جوف با هنرنمایی ژرارد دوپاردیو اشاره کرد .

 

 این فیلم در فستیوال برلین سال 2008 به نمایش در آمد و در فستیوال تین چویس نیز در رشته بهترین بازیگر زن ( اسکارلت جوهانسون ) نامزد شد . زیاد مورد توجه منتقدان و سینماگران و خصوصا مردم واقع نشد و مورد استقبال خوبی قرار نگرفت .

فیلمبرداری فیلم در حد معمولی ، مانند سایر فیلم هایی از این نوع بود و حالت خشک انگلیسی خود را حفظ کرده بود .

حال به بیان مسائلی که در فیلم مورد اعتراض واقع شده بود می پردازیم . تعصبات مذهبی مسیحی کاتولیک و ارتباط آن با دربار شاه ، اعتقادات و رسوم خانواده ها  و کلا نقش تمام این عوامل در زندگی دختران در زمان شاه هنری انگلستان ، محور اصلی این فیلم بود . اعتقاداتی که گاه آنها را بالاجبار در اختیار پادشاهی قرار می داد . رسم و رسومی که دیگر در دنیای امروز جایی ندارند و حق و حقوقی که به هیچ عنوان شایسته بشر نبوده و کاملا غیر منطقی دنبال می شد . چاپلوسی دربار ، حسادت ، زیراب زنی و … خیلی مسائل دیگر وجود داشت که تماشاگر را مبهوت می کند و بیننده نمی تواند با این فضای سیاه ارتباط برقرار کند . هر چند که واقعیتی بیش نیست . واقعیتی که تلخ است و هنوز در خیلی جوامع آثارش را می توان یافت . اتفاقی که در سکانس های پایانی می افتد ، فیلم را با سایر که در این ژانر ساخته می شوند متفاوت می کند و هیجانی خاص به فیلم می بخشد . سرنوشت هر یک از شخصیت ها در نوع خود جالب است که در پایان فیلم روایت می شود .

قوانین بی پایه واساس و تعصب گرایانه دربار و نقش آنها در صدور حکم دادگاهی و تاثیر مستقیم نمایندگان دینی و مذهبی کاتولیک در این نوع احکام و تصمیمات نابخردانه و ظالمانه آنها یکی از موارد اعتراض این فیلم بود که در بسیاری از فیلم های از این نوع دیده بودیم .

نشان دادن وضعیت زن در جامعه دیروز و مقایسه آن به صورت تحت الفظی با وضعیت زن در جامعه امروز و اینکه مرد در زمان های گذشته چه قدرت و اختیاراتی داشته و چگونه علایق ، احساسات ، خلاقیات و خیلی خواسته های زن سرکوب می شده نیز از نکاتی بود که به خوبی به تصویر کشیده شد .

به طور کل فیلم محتوی پیام بزرگی بود اما کارگردان در فضاسازی و مخصوصا این نوع حال و هوا کمی خام و بی تجربه عمل کرد . با این حرف نمی خواهم اثر کارگردان را زیر سوال ببرم ، چون مطالعه بر روی یک اثر ساعت وقت می طلبد و نظر من نمی تواند دلیل بر ضعیف بودن فیلم باشد .

 

 

 

نویسنده : احمد مستوفی

 

این نقد قبلا در سایت http://www.movieland.ir سرزمین سینما منتشر شده است .

عنوان اثر : اتفاق

نویسنده و کاگردان : ام.نایت.شیامالان

بازیگران : مارک والبرگ – زوئی دسکنل – جان لگزیامو – اشلی سانچز – بتی باکلی

ژانر : درام – اسرار آمیز

محصول آمریکا 2008

 

خلاصه داستان :

 

اتفاق عجیبی به طور ناگهانی در پارک مرکزی شهر نیویورک می افتد و تمام افراد داخل پارک در جای خود میخکوب می شوند . در همان حوالی کارگرانی از ساختمان پرتاب می شوند و گویی مردم ان منطقه به یک از خود بی خود شدگی دچار شده اند . الیوت مور (مارک والبرگ) که معلم دبیرستانی در نیویورک است . و در همان روز که مشغول تدریس است مدیر مدرسه به سر کلاس او می آید و وضعیت نا مطلوب شهر و اینکه باید دانش آموزان را به خانه فرستاد را به همراه دبیران دیگر مطرح می کند . الیوت دوستی به نام جولیان (جان لگزیامو) دارد  و جولیان به الیوت پیشنهاد می کند برای رهایی از این مصیبت به همراه همسرش با خانواده جولیان همسفر شود . همسر الیوت (زوئی دسکنل) که گویا با شخص دیگری نیز رابطه دارد و روابط خوبی با الیوت ندارد با پیشنهاد شوهرش موافقت می کند و آنها به همراه خانواده جولیان به سمت پنسیلوانیا می روند . در میانه راه در قطار اعلام می شود که در پنسیلوانیا نیز مصیبتی این چنین گریبان مردم را گرفته و نباید به آنجا بروند . قطار در میانه راه توقف می کند و در یک منطقه ای متروک و با اماکن اندک عمومی آنها را پیاده می کند . خانواده الیوت و جولیان به یک رستوران می روند و در انجا اخبار تلویزیون اعلام می کند که حمله تروریستی رخ داده است . مردم از این بابت وحشت زده می شوند و هر کس برای نجات خودش تلاش می کند . الیوت و همسرش به دنبال یک ماشین برای رفتن از آن منطقه که نا امن اعلام شده هستند و از آن طرف جولیان و دخترش (اشلی سانچز) . هر دو طرف وسیله ای برای رفتن پیدا می کند . اما جولیان به الیوت می گوید که از بچه اش نگه داری کند تا خودش به همراه اتومبیل دیگر جهت یافتن همسر خود در پرینستون تلاشی بکند . جولیان از انها جدا می شود و الیوت و همسرش به همراه جس دختر جولیان سوار بر ماشین پیرمرد و پیرزنی به راه می افتند تا از این مخمصه نجات پیدا کنند و ….

 

 

نقد فیلم :

 

اتفاق آخرین اثر ام.نایت.شیامالان نسبت به آثار گذشته اش افت بسیار شدیدی داشته است . این حرف منتقدین هالیوود و تا حدودی نظر خود من است . کارگردان هندی این فیلم که آثاری فراموش نشدنی نظیر دهکده و حس ششم را در کارنامه خود دارد این بار با فیلم اتفاق از آرمان هایش کمی فاصله گرفته و با ساخت این فیلم گویی از اهداف فیلمسازی خود دور شده است . دهکده اثری که فلسفه گرانبهایی برای زندگی داشت و برنده جائزه اسکار بهترین فیلم خارجی سال 2004  نیز شد . با کارگردانی حس ششم نشان داد آتیه ای فوق العاده در سینمای آمریکا دارد و جوانی است که نبوغ خود را در ساخت فیلم به وضوح نشان داده است . اتفاق موضوعی دارد که گسترش نوشتاری خاص را می طلبید . بعضی از حوادث به یک گره گشایی معقول نمی رسند و این شاید به ساختار فیلمنامه برگردد . فیلمنامه ای که نویسنده اش خود شیامالان است . مخاطب در اتفاقات و حتی در موضوعات فرعی گیج می شود . به طوری که حتی نمی توان تشخیص داد که هر مشکل سرانجامش به کجا می رسد و این سوالاتی است که در قیلم مطرح می شوند اما پاسخ داده نمی شوند و دلیل کلی آن عدم شخصیت پردازی صحیح کاراکترها است . تا هنگامی که جزء شخصیت فیلم ایجاد نشود و در فیلم که یک کل محسوب می شود جاگذاری نشود اثر قابلیت ارتباط با بیننده و رساندن مفهوم خود به صورت مستقیم را ندارد .و عجیب است که شیامالان بعد از این همه تجربه گرانبها در این زمینه خام عمل کرده و اثری را که می توانست به یک شاهکار تبدیل کند به یک فیلم معمولی که فقط چند نفری را سرگرم کند ،  تبدیل کرده است .

 

اتفاق ، فقط یک اتفاق نیست ، بلکه یک اخطار است . آزاد شدن بخارهای سمی بر اساس فعالیت های شیمیایی ، گرم شدن کره زمین و خیلی عوامل دیگر دست به دست هم می دهند تا طبیعت در مخمصه ای قرار بگیرد که برای تخلیه انرژی خود جان هزاران انسان را بگیرد . اما حوادثی روی زمین رخ می دهند که عامل انها تنها طبیعت نیست ، بلکه انسان نقش عمده ای در تحریک آنها دارد . در این حالت حتی روح لطیف گیاهان به خشمی مبدل می گردد که بر بشر فائق می آید و روال عادی زندگی انسان را مختل می کند . به طوری که حاضر است خودش جان خودش را بگیرد تا این رسوایی را نبیند و این شرمی است که دامنگیر او می شود .

 

فیلم های زیادی در ارتباط با موضوعات اینچنین ساخته می شود و اگر خلاقیت به خرج داده نشود فیلم تبدیل به یک اثر معمولی می شود . ابتکار در روند گذرای اثر، تهییج در تماشاگر ایجاد می کند و  ذهن بیننده را مشغول می کند . به طوری که آنقدر تاثیر می گذارد تا مخاطب حتی اگر مفسر فیلم نباشد ، به نتایجی می رسد که ممکن است حتی یک منتقد به آن دست نیابد . مساله ای که در فیلم دهکده رعایت شد اما این شیوه خیلی کم در اتفاق به کار رفت .

موقعیت یک بچه که پدرو مادرش را هم از دست می دهد غیر منطقی بررسی می شود . مشکلات شخصی یک زن و شوهر با روایتی ضعیف به نتیجه ای نا معقول ختم می شود . تعریف کاراکترها در غالب فیلم ساختار شکنی بی مورد است . هیچ گاه نمی توان به ساختار شکنی ایراد گرفت اما  اگر به ساختار دراماتیک داستان ضربه بخورد ، هر چقدر هم ابتکار به خرج بدهی ، نمی توانی پیام خود را در یک اثر به مخاطب برسانی . پیام داستان هجو می شود و نهایتا هر عیبی دلیل بر عیبی دیگر می شود و اینجاست که اثر خدشه دار می شود .

همانطوری نام فیلم اتفاق است پس هر رویدادی می تواند ذهن عوام را مشغول به خود کند . برای نشان دادن عظمت یک اتفاق و آثار مخربش ، فیلم به نقاط عطف ملودرامی نیاز دارد تا نیاز بصری بیننده را برطرف کند و به سوالات او جواب دهد . در این فیلم کارگردان از چنین مساله ای استفاده می کند اما برای نشان دادن آن در غالب فیلم به عناصری در صحنه ها نیاز داشت که در فیلم حضور داشتند اما کارگردان به آنها بی توجهی کرد و نتوانست از آنها به نحو احسنت استفاده کند . کاری که می توانست به اثر معنای واقعی تری بدهد و اثری بسازد که در مخاطب تحول ایجاد کند و دریچه ای جدید به سوی بیننده ی خود باز کند .

 

همه چیز آماده و مهیا بود تا کارگردان از این مواد خام ، فیلمی بسازد تا هنگامی که تماشاگر از سینما بیرون می رود از اثر لذت برده باشد . انتظاری که از شیامالان می رود از خیلی کارگردان ها بیشتر است . حادثه ای که در فیلم شیامالان رخ می دهد هر اتفاقی نیست و جا برای پرورش موضوع دارد . به شرطی که فضاسازی به قدری فوی باشد تا به سختی بتوان اشکالاتی در آن یافت .

 

نویسنده : احمد مستوفی

 

این نقد قبلا در سایت http://www.movieland.ir سرزمین سینما منتشر شده است

 

عنوان اثر : هالک شگفت انگیز

کارگردان : لوئیس لوتریر

نویسنده داستان و فیلمنامه : زاک پن

بازیگران : ادوارد نورتن – لیو تایلر – تیم راس – ویلیام هارت

ژانر : اکشن – فانتزی – جلوه های ویژه – هیجانی

محصول آمریکا 2008

 

خلاصه داستان :

بروس بنر( ادوارد نورتن ) دانشمندی است که بر روی پروژه استفاده از اشعه گاما برای درمان سربازان کار می کند . یکی از همکاران وی بتی روس ( لیو تایلر) است ، که با وی رابطه عشقی نیز دارد و پدر بتی  ژنرال تادئوس راس ( ویلیام هارت ) که بر این پروژه نظارت می کند . بروس بنر این آزمایش را به روی خودش تست می کند و تبدیل به هیولایی سبز رنگ با قدرتی مافوق تصور می شود . وی آزمایشگاه را ویران میکند و به بتی و پدرش نیز صدماتی وارد می کند . تمام این بخش داستان در تیتراژ ابتدایی در فیلم نشان داده شد . اما بروس پس از این اتفاقات به کشور برزیل می رود و مدتی طولانی برای کنترل خشم خود و اینکه اجازه ندهد تا این تغییر ظاهر برای وی اتفاق بیفتد در آنجا اقامت می کند . وی در یک کارخانه ساخت نوشیدنی مشغول به کار می شود و پس مدتی کار در آنجا ، در حالی که مشغول تعمیر قسمتی از کارخانه بود ، دستش می برد و خونش وارد یکی از نوشیدنی ها می شود و این نوشیدنی وارد آمریکا می شود و پس از اتفاقی که برای شخصی که این نوشیدنی را مصرف کرده می افتد ، نظامیان به حضور بروس در کشور برزیل پی می برند و عملیاتی را برای دستگیری بروس ترتیب می دهند . امیل بلانسکی ( تیم راس ) که یک روس بزرگ شده انگلیس است به این گروه نظامی برای ترتیب عملیات می پیوندد . در مدتی که بروس در برزیل زندگی می کند با شخصی به نام آقای بلو یا آبی برای معالجه خود ارتباط دارد . بروس پس از حمله نظامیان به سمت آمریکا و وطنش فراری می شود و بتی را دوباره آنجا ملاقات می کند . حال بروس به کمک بتی در تلاش برای معالجه است و ….

 

نقد فیلم :

در سال 2003 نمونه ای دیگر از این فیلم را با کارگردانی آنگ لی و با بازی اریک بانا در نقش بروس و جنیفر کانلی در نقش بتی ، دیدیم . در مقایسه این اثر با فیلمی که امسال  به نمایش در آمده ، تفاوت موقعیت دراماتیک را به وضوح می بینیم . در فیلمی که آنگ لی کارگردانی کرد موقعیت دراماتیک قوی تری وجود داشت . اما در فیلم تازه اکران شده هالک شگفت انگیز کارگردان قصد ایجاد این موقعیت دراماتیک و به طور کل درام را با استفاده از بازیگران قدرتمندی نظیر ادوارد نورتن و تیم راس را داشت و نمی توان ژانر درام را کنار نام این اثر اضافه کرد . فقط یک اکشن بود با روایتی ساده مثل فانتزی های دیگری که در این زمینه در سینمای هالیوود ساخته می شود . هیجان بی وقفه در فیلم و بهره از ریتم تند ، زمان فیلم را هدایت می کند .

بلانسکی ،روسی الاصل ، ولی در انگلستان بزرگ شده است . تن انسان را به لرزه در می آورد . چنین انسانی دنیا را زیر و رو میکند . قدرت و رسیدن به آن را تنها معنایی است که با آن آشناست و سیاست آن را می پروراند تا امثال بلانسکی جهان را نابود کنند . به نوپای  خیز برداشته ی  به قدرت رحم نمی کند و آن را از پا در می آورد .  زیرک ، مکار، خودخواه و غیر قابل پیش بینی صفات غیر قابل انکاراوست . افکار پلیدی دارد که از دنیا مخروبه ای بیش نمی سازد . قدرت احساسش را سرکوب می کند و تنها یک هدف برایش باقی می گذارد ، ویرانگری . ذاتی که آماده شکل گیری در قالبی شیطانی است تا عشق را سرکوب کند و تا می تواند بتازد و در دنیا جولان دهد . از دنیای منفی درونش لذت می برد و دنیای برونش را به تباهی می کشاند . به طوری که گرمترین سلاح حریف او نمی شود و تنها به هدفش می اندیشد .

 

انسان نیز چهره عوض می کند . از دشمنش هم حمایت می کند . گاه دشمن ، گاه دوست . فلسفه ی دورویی انسان چیست ؟؟ که تا زندگی جریان دارد از عادات بشر حذف نمی شود . با خودمان می جنگیم . جنگی درونی که پایانش متلاشی نمودن نسل هاست . جاه طلبی به معنای واقعی اش وجود انسان را در برگرفته و رهایش نمی کند . رسیدن به نقطه ای که خود به خود جهان هستی نیست می شود و چرخه ی  خلقش تکامل می یابد .

انسان ها نابود شده تا بشر به چنین علمی دست یافته و دانشمندانی که برای کشف کوچکترین مساله خود را بازیچه آزمایشات مرگباری کرده اند . هیچکدام بی هدف نبوده است . خواه هدفی منفی داشته یا مثبت . اما افکار پلید و خودخواهی ذاتی ماست که نقش دستاورد ها را مخرب می کند .

 

کارگردان این فیلم لوییس لوتریر که فیلم ترانسپورتر 2 هم از آثار گذسته وی محسوب می شود داستان را به روایت اکشن ترسیم می کند و سومین کارش را به پرداخت اثری فانتزی اختصاص می دهد . از عشق و عواطف میان بروس و بتی برای ارتباط با تماشاگر استفاده می کند  .  تاکید بر روی این عواطف و این ارتباط عمیق حسی اکثرا در این نوع فیلم ها به نسبتی استفاده می شود . هر چند که این فیلم با عمق این احساسات فاصله دارد.

 

در کل هالک شگفت انگیز را می توان فیلمی خوب از نگاه فیلم های اکشن قلمداد کرد .

 

نویسنده : احمد مستوفی

 

این نقد قبلا در سایت http://www.movieland.ir سرزمین سینما منتشر شده است

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.